خاطره آگاهی از بارداری
امروز پنجشنبه 23 شهریور قرار بود برم آزمایش بدم.ساعت 8 صبح با همسرم صبحانمونو خوردیم و به سمت آزمایشگاه به راه افتادیم. ساعت 8:30 رسدیم آزمایشگاه و تست خون رو از من گرفتن.داشتم به همسرم نگاه میکردم که چقدر با احساس زیر لب داشت بسم الله میگفت.دل تو دلش نبود. تست رو گرفتن و رفتیم سراغ کارهای دیگمون.رفتیم به بازار میوه و تره بار کمی میوه و وسایل مورد نیاز خونه رو تهیه کردیم. بعدش چون لاستیک ماشین کم باد بود رفتیم سمت خونه برادرم اونجا یه آپاراتی بود،همسرم گفت تو برو خونه داداشت تا من این لاستیک رو بدم باد بزنن.منم رفتم خونه برادرم و یه کمی با دوقلوها بازی کردم. بعدش همسرم زنگ زد گفت تو بمون اونجا من ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:11
خدا جونم هزار هزار بار شکرت
نی نی جونم بالاخره اومدی پیش مامانی و بابایی !! چقدر غصه خوردیم.چقدر انتظار کشیدیم.چقدر نا امید شدیم. ولی باز هم خدا تنهامون نذاشت و جوابمونو داد.خداجونم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت امروز آزمایشم ++++++ شد. ...
نویسنده :
مامان و بابا
15:46
هورااااااااااااااااااااااا بالاخره بی بی چکم مثبت شد
خداجونم هزار بار شکرت.نمیدونم چطور تشکر کنم.فقط ازت میخوام همه دوستامو حاجت روا کنی و این لحظه رو واسشون مقدر کنی نی نی جون عزیزم بالاخره بعد از 6 ماه انتظار از اون بالا بالا ها ،از پیش خدای مهربون افتادی تو دل مامانی!! وااااااااااای خدا باورم نمیشه یعنی من مادر شدم؟ ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:56
عزیزم نمیدونم داری تو دلم رشد میکنی یا ..........
سلام مامانی .خوبی؟ببخشید خیلی وقته بهت سر نزدم آخه سرم شلوغ بود بعدشم حال و حوصله زیاد نداشتم. 40 روز گذشت و اون اتفاق بدی که هر ماه برای مامانی میافتاد نیفتاد و من رفتم آزمایش دادم اصلا باور نکردم آزمایشم مشکوک بود عدد هورمون بتا رو زده بود 14 یعنی مشکوک به بارداری.کوچمولوی مامان تو رو خدا زودی رشد کن. امروز هم که روز 43 بود دوباره رفتم آزمایش دادم این سری عددش شده بود 22.بازم خیلی کمه.یه ذره از این غذاهایی که مامانی میخوره تو هم بخور دیگه زودی رشد کن. دلم میگه اومدی و پسملی هستی.فقط خودمو به خداجون سپردم. میخوام دل بابایی و دل مامان بزرگینا و آقاجونینا رو شاد کنم پس زود بپر بپر کن و عددشو ببر بالا. ...
نویسنده :
مامان و بابا
17:10
امروز تولد مامانیه
سلام عشقم. امروز تولد مامانیه هااااااا ای کاش پیشم بودی ولی اشکال نداره ایشالله سال دیگه همین موقع پیشم هستی و با هم جشن میگیریم دیروز رفته بودم پیش دوقلوها و بردیمشون دکتر.خیلی خسته شدم ...
نویسنده :
مامان و بابا
13:54
ماه رمضون اومده
سلام عزیزم . ماه رمضون شروع شده و با بابایی داریم روزه هامونو میگیریم.امروز هم روز سومه.ایشالله خدا از همه قبول کنه!! مامانی یه فرنی خوشمزه درست کرده به به !! ببین ...
نویسنده :
مامان و بابا
12:53
خبرای خوبی ندارم
سلام نی نی !! خبرای خوبی ندارم. من و بابایی هر کدوم یکی از امتحانامونو افتادیم .حیف شد واقعا!! ولی اشکال نداره!! ماه پیش هم که چهارمین ماه اقدام بود تو نیومدی باز. این ماه هم که اصلا وضعیت خوبی نداشت بدنم هیچی تو بدنم نبود.این ماه هم نمیای.اصلا دیگه بی خیالت شدم چون دیگه حوصله این کارا رو ندارم . دیگه میخوام با بابات خوش بگذرونم .لحظه شماری اومدنتو نکنم. خداحافظ وروجک ! ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:57
رفتم سارا و ثنا رو دیدم
سلام.میدونی که باهات قهرم و دیگه صدات هم نمیکنم. چند روز پیش رفتم واسه سارا و ثنا ٢ تا لباس خیلی خوشگل خریدم که این شکلی بشن و رفتم دیدمشون. دلت بسوزه !!! تو اگه زودتر میومدی یه عالمه لباسا و عروسکا و چیزای خوشگل خوشگل میخریدم واست حالا که نیومدی همشو واسه سارا و ثنا میخرم تازه مامان بزرگم هم اسمشونو تو گوششون خوند. تازشم امتحانای من و بابایی هم شروع شده و دیگه نمیخوایم به اومدن و نیومدنت فکر کنیم. دوشنبه 22 خرداد 1391 در ساعت 16:25 ...
نویسنده :
مامان و بابا
20:19



